رستا جانرستا جان، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

رستای دنیای ما

خنده های مستانه

جدیدا با هر صدای ما و جنگولک بازیهای ما خندهای قشنگی تحویلمون میدی. نمونه اش همین امشب بود وقتی با یسنا داشتیم دنبال کلمه برای حرف پ میگشتیم و تو صورتت حرف میزدیم جنان غش غش میخندیدی که قند رو تو دل ما سه تا آب کردی عسلکم.
11 آبان 1395

صدروزگی

زیبای من!روزها پشت هم به تندی درحال گذر است.هر روز پر از تجربه ایم باهم. تجربه های شیرین و دوست داشتنی. دستهای کوچولوت رو کشف کردی و سعی میکنی به هم برسونیشون.شست خوردنت که از دوماهگی شروع شده این روزا به اوج خودش رسیده و یه جورایی باعث کمتر شیرخوردنت شده ولی آرامشی که بهت میده رو دلم نمیاد ازت بگیرم هرچند که دکترت ازم خواسته که حتما ترکت بدم ولی مگه میشه... اصلا دمر شدن رو دوست نداری و واسه همین هم هیچ تلاشی برای غلت زدن نمیکنی و همونطور که خوابیدی تکون نمیخوری تنبلک کوچولوی من. چقدر دنیای شما دوخواهر متفاوته و این رو میشه خیلی راحت از همین نوزادی تو تشخیص داد .جس میکنم شخصیت بی نهایت آرومتر و صبورتر از یسنا داشته باشی نازنینم. امر...
10 آبان 1395

اغووو

دلبرکم... ارتباط گرفتنت با محیط اطرافت روزبه روز کامل تر میشه. با چشم دنبال میکنی حرکاتمون رو و مخصوصا وقتی یسنا برات شکلک درمیاره و نازت رو میکشه.حسابی ذوق میکنی. دوروزه سعی میکنی ارتباط کلامی هم داشته باشی و موفق شدی بگی اغووووو.قربون دلبری کردنهات برم جان مادر
25 شهريور 1395

یک ماه و یک روز

ا ز اومدنت یک ماه و یک روز گذشت... یک ماهه که عطر تنت رو حس میکنم و زندگی دوباره جاری میشه تو رگهام. بودن تو و یسنا در کنار بابای مهربونتون بهترین انگیزه من برای قوی تر بودنه.  این یک ماه رو با استرس رفلاکست سر کردیم و با هر قطره شیری که مانع نفسهات میشد تنمون لرزید...خداروشکر که توی نازنین یادگرفتی چطور تلاش کنی برای رهایی ازین وضع.  الان دیگه با چشم دنبالمون میکنی و گهگداری خنده ای تحویلمون میدی و این یعنی که داری یاد میگیری ارتباط برقرار کنی چشم بادومی کله گردویی من. یک ماهگیت مبارک نفس ...
1 شهريور 1395